تبليغاتX
سکوت پنهان

 

ای کسانی که مأمور دفن من هستيد

 

 

مرا در تابوت سياهی بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام

 

دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالی از دنيا رفتم

 

موهايم را آشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده

 

نشده است

 

چشمان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام

 

بروی قلبم تکه يخی بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد آب شود و به

 

جای مادرم برايم گريه کند

 

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت

 

بوده است

 

بر سنگ مزارم بنويسيد

 

که آشفته دلی بود در اين خلوت خاموش او زاده ی غم بود و ز غم های

 

جهان گشته فراموش

 

 

صداى خنده و آواز مى آيد

دلم بى وقفه مى سوزد

قدم لرزان به سوى كوچه مى آيد

خدايا ترس من از چيست

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Sat 6 Oct 2007ساعت 23:30 توسط سکوت پنهان |

                  

 

 

 

زوركي نخند عزيزم ميدونم اومدي بازي                    نميخوام به اخرين بازي زندگيم ببازي 

   

خودت رو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست     از منم ميگزره اما به دلت چاله نسازي

 

اومدي بشكني بشكن از من ساده چي مونده         قبل تو هر كي بوده تموم تارو پود سوزونده

 

تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه    بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده

 

دل ما اونقده پاست موندنش مرگ دوبارست            اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست       

 

هميني كه باقي مونده واسه دل خوشي تو بشكن

 

تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن

+ نوشته شده در Wed 6 Jun 2007ساعت 21:23 توسط سکوت پنهان |

 

عشق

 

می دونی عشق یعنی چه؟

ع=علاقه

ش=شدید

ق=قلبی

یه کودکی گفتند: عشق چیست؟گقت: بازی

 به یه نوجوانی گفتند: عشق چیست؟گقت:رفیق بازی

 به یه جوانی گفتند: عشق چیست؟گقت: پول وثروت

 به یه پیرمرد گفتند: عشق چیست؟گقت: عمر

به عاشقی گفتند:عشق چیست؟چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست؟

                      

                                       

  در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

                                                      عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

  با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

                                                       بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

+ نوشته شده در Thu 26 Apr 2007ساعت 14:49 توسط سکوت پنهان |

 

 

 پاک تر از باران

امشب آسمان بارانیست و باران زیباست

باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.

باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی

آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین                  پیوندها-ست.

باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم

امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم

باشد.

بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم

گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر

طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.

باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار

غم همچنان بر تن خسته ام بماند.

 

+ نوشته شده در Sat 31 Mar 2007ساعت 23:39 توسط سکوت پنهان |

بنام تـک مکانیک قلبهای تصادفی...

 

شب ستان من

سـلام رویـای زندگـی ام ; بیـا تـا اولـین سـفر زنـدگی,  خـود را با ماشین پـژو پرشیــا

آغاز کنیم و اولـین صبحـانهً زنـدگی خـود را بـا پنیر پیتزای شیـرآوران نــوش جــان

کـنـیم و کــام خـود را با مـحـصولات کام شیـرین کـنـیم وبـه شـهر مقـدس بـرویـم ودر

هتل قائم السرای مشهد اتـاق شمـارهً 224 را بـرای یک هفـته کـرایه کـنیم و بـا تلفن

همراه صایران با هم تماس بگیریم و پیچ های مشـکلات خـود را بـا ابـزار مهــدی باز

کنیم و در بانک کشاورزی حسابی باز کنیم تا به راحتی صاحب خانه بـشویـم تـا معنی

عشق را بفهمیم. زندگی مانند فیلمی است که خداوند کارگردان آن است وما بازیگران

نقش اول آن هستیم....

 

 

 

 Daram Mimiram Barat

 

 

بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی

 

میگه بخاطر من از عشقمون گذشتی

 

بمون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم

 

نذار به جرم دیروز امروزمو ببازم

 

دارم می میرم برات نذار بیاًفتم بپات

 

مگه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات

 

به من یه فرست بده تا دستاتو بگیرم

 

یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم

 

یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم

 

 

شب ستان من

 

فروغ شب های تاریک من، ای دوست من، ای همدم من، با تو

سخن گفتن دردهای دروغم را می کاهد و کلام دلنشینت

شعله های نفرت را در من فرو می نشاند. تو را دوست دارم

ای بهتر از جانم، تو بسان شمع هستی در شب های تاریک

و غمگین من، نیش های زهرآلودِ، طنعهً زنان را به جان می خرم، تهمت

خلق را نادیده می گیرم، سنگینی مشکلات زندگی را چون نِکاه می بینم،

اگر که بدانم تو همدم و مونس منی هر چه که باشد نثار تو می کنم،

توای که در میان دردهایم تسکینی چون خونی در رگهای منی پس

چگونه می توانم از تو بگریزم...

 

}*{--}}*{شبِ ستان من}*{{--}*{

 

اگر خنده ز لبهایم گریزم

اگر اشک ز چشمانم بریزد

اگر از اشک ها دریا بسازم

اگر با خنده ها رویا بسازم

اگر شادی شود در من فراموش

اگر دل، با غم گردد هم آغوش

اگر گوشم شود کـَر، چشمم شود کُـور

زِ یادِ تو نیستـــم لحظه ای دو

+ نوشته شده در Wed 28 Feb 2007ساعت 0:10 توسط سکوت پنهان |

 

  به نام آنکه عشق را آفرید   
 
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو،تاما،سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري،گويا نيست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن،اما نيست
تو چه رازي كه به هر شيوه توراميجويم
تازه مي يابم و،بازت اثري پيدا نيست
شب كه آرام تر از پلك ،تورا ميبندم
در دلم طاقت ديدار تو، تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد،به خدا دريا نيست
من نه آنم كه بتوصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست
 

        سکوت پنهان   

 

 

 

راز عشق در این است که از یکدیگر

              انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا

نقص همواره جزء جدانشدنی بشر است.

             ذهنت را بر ارزش هایی منمرکز کن ،

که شما را به یکدیگر نزدیک تر می کند ،

            نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.

 

 

من پري كوچك غمگيني را مي شناسم...

 

رازسکوت پنهان

 

                                    ده قدم که برداري از زمان خارج مي شوي

                           ده قدم که برداري از امپراطوري ماه و خورشيد بيرون مي شوي

                                          ده قدم تنها ده قدم که برداري

                                         نه همهمه­ي صدايي، نه تعجبي

                                  ده قدم که برداري ديگر گذشته اي نمي ماند

                             ده قدم که برداري يا صد قدم يا هزار قدم فرقي نمي کند

                                      هنوز در قلب مني و هر کجا که بروي

                                 

                            هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت...

 

 

 

 

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسشتردید:

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.

اگه چشمات پرسیدند: بگو ندیدیش

        اگه گوشات پرسید: بگو نشنیدیش

اگه دستت لرزید: بگو از سرماست

       اگه پاهات لرزید بگو از خشکیست

ولی اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو

 

چشای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل و پاک وساده

پنجره باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه

سهم من ازبا تو بودن غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاری ، جز اون چیزی نمونده

تو زن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودم و گرفته

شاخه خشک پیچک تنهایی

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه

سهم من ازبا تو بودن غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاری ، جز اون چیزی نمونده

 

+ نوشته شده در Thu 6 Jul 2006ساعت 21:40 توسط سکوت پنهان |

 

YYYYYYYYYYYY  

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

   

قلب من

 

+ نوشته شده در Fri 2 Jun 2006ساعت 9:24 توسط سکوت پنهان |